چشمانش مثل برکه ای آرام بود پر از اشکهای حبس شده
نگاه مهربانش از هجوم گلایه های تلخ و سنگین م هر بار غمگین تر میشد
بغضش را بی صدا میخورد تا انعکاس بغض من نشکند
سکوت کرده بود و با همه ی وجودش گوش شده بود برای هذیانهای بی سر و ته من
دستانش بالا آمد
گمان کردم میخواهد آنها را سپری کند برای آزارهای گاه و بیگاهم
اما....
به اندازه آغوش باز شد و تمام بی حوصلگی هایم را در بر گرفت
آسمان به اینهمه سخاوت غبطه خورد و بارید
نگاه پر سوالم را که دید با لبخند گفت
این بارانی ترین شکل گفت و گوست
هر چی از دوست میرسد نیکوست
من چقدر سبک شده ام....
انگار از گرمای محبتش تبخیر میشوم
خیال گرم زمستونی...ما را در سایت خیال گرم زمستونی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 62